تبلیغات
پرتال تفریحی و سرگرمی آذر نیو - مطالب مطالب خواندنی
 
 
پیغام مدیر :
برای سفارش مدل مورد نظرتون میتونید کد محصول رو به شماره ۰۹۱۴۹۹۱۶۰۴۶ ارسال کنید تا قیمت مدل برای شما ارسال شود ! بعد از اطلاع از قیمت کالا میتونید با پرداخت هزینه محصول مورد نظر رو در کمترین زمان درب منزلتون دریافت کنید !.
 
 
عواقب گناهان جنسی
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین 1388
ساعت : 09:54 بعد از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید
گناهان جنسی جسم فرد را آلوده کرده و توانایی آن برای انجام مقاصد الهی را از بین می برد.
گناه جنسی از این نظر مستثنی است که ما آن را بر علیه جسم خود انجام میدهیم. جسم ما معبد روح الهی است. وقتی ما از جسممان برای گناهان جنسی استفاده می کنیم، به پاكی آن تجاوز کرده و آن معبد را ویران می کنیم. همچنین آن افرادی که با آنها این گناه را انجام می دهیم را نیز آلوده می کنیم. فقدان احترام به جسممان (و خداوند) رابطه ی ما با خدا را از بین می برد...


گناهان جنسی روح خداوندی را اندوهگین می کند.
هر گناهی که انجام میدهیم باعث اندوهگین شدن روح خداوندی می شود و آتش روح مقدس را در زندگی ما خاموش می کند. هرچه این آتش را بیشتر فرو بنشانیم، همانقدر از نیکی و درستکاری فاصله خواهیم گرفت.


ارتکاب به گناهان جنسی دژ محکمی برای شر و شیطان در زندگی فرد خواهد ساخت.
وقتی ما مرتباً مرتکب گناه می شویم، دژ محکمتری برای شیطان در زندگی خود بر پا خواهیم کرد. هرچه بیشتر تن به شهوت و هوس دهیم، کنترل آنها بر روی ما بیشتر خواهد شد، تا آنجا که ما را بنده ی خود خواهند کرد. این دژ محکم بسیار مستحکم خواهد بود، چون جسم، روح و روان ما را درگیر خود کرده است. خوشبختانه دین، راه های زیادی برای ویران کردن این دژ محکم پیش پای ما قرار داده است.


با ارتکاب به گناهان جنسی نفرینی پشت سرتان خواهد بود، از طرف همسر یا فرزندانتان.
گناه جنسی به شیطان این امکان را می دهد که ما و نسل های بعد از ما را با نفرین، ذلیل خود کند. بی بندوباری جنسی، زنا، طلاق، نازایی، و سایر مشکلات را گاهاً می توان از نتایج گناه های جنسی دانست.


گناهان جنسی پایگاهی به ارواح شیطانی برای تاثیرگذاردن بر شما را میدهد.
كتب آسمانی مثال های زیادی از گناه های جنسی و عواقب حتمی آن در اختیار ما می گذارند و احتمالاً مشهورترین این گناهان، گناه داوود با بنت شیبا (مادر حضرت سلیمان) بوده است. زنای او با بنت شیبا و قتل شوهر او منجر به نزاع خانوادگی، مرگ پسرش و ایجاد فرصت برای دشمنان برای کفرگویی شد.


گناه جنسی پریشانی روحی در بر خواهد داشت.
با دنبال کردن لذتهای ناشی از گناه و نادیده گرفتن وجدان خود برای تشخیث خوبی از بدی، پریشانی و آشفتگی روحانی در بر خواهد داشت. هر چه بیشتر به دنبال گناه و فساد باشید، وجدانتان کدرتر خواهد شد. یک وجدان کدر باعث می شود که بیشتر درمعرض دروغ های شیطان قرار بگیریم که باعث دورتر شدن ما از خداوند یکتا می شود. و این مسئله به جایی میرسد که ما دیگر کارهای خود را گناه تلقی نخواهیم کرد و توانایی ما برای توبه و اصلاح شدن کمتر می شود.


گناه جنسی پریشانی احساسی به دنبال خواهد داشت. رابطه ی جنسی، تعهد و پیوستگی احساسی با شریک جنسی ایجاد می کند.
قدرت این تعهدها بر حسب نوع رابطه متفاوت است. خداوند این پیوستگی و تعهد جنسی را برای همسران ایجاد کرده است. اگر این تعهد و پیوستگی با کسی غیر از همسر فرد ایجاد شود، آشفتگی و پریشانی احساسی ایجاد خواهد شد. این آشفتگی به صورت های مختلف نمایان می شود. در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنیم:

*
رویاها و افکار مکرر درمورد عشق های قبلی.
*

ناتوانی در برقراری صمیمیت احساسی با همسر.
*

پشیمانی و تلخی نسبت به افرادی که در رابطه های قبلی به فرد صدمه زده اند.
*

مقایسه همسر با افراد قبلی در رابطه ی جنسی.
*

درک اشتباه از عشق واقعی.
*

بی بندوباری و بی قیدی جنسی، در تلاش برای یافتن عشق و صمیمیت واقعی.

خطر آشفتگی احساسی به اندازه ای است که می تواند فرد را از تجربه ی صمیمیت با همسر خود و خداوند باز دارد. همچنین آشفتگی جنسی می تواند مثل یک نفرین عمل کند و اعتیاد جنسی و سایر کشمکش ها را به دنبال آورد.

گناه جنسی خاطره هایی ماندنی ایجاد خواهد کرد.
خاطره های روابط جنسی با کمک هورمون های مخصوص که طی انگیختگی های جنسی تولید می شود، در مغز فرد ایجاد می شوند. شیطان از این خاطره ها برای محکوم کردن و نگاهداشتن فرد در اسارت شهوت استفاده می کند. این خاطره ها ممکن است باعث ایجاد مشکل در روابط جنسی فرد با همسر خود شود. در اینجا برخی نمونه ها آورده شده است:

*
تجربه های جنسی فرد با همسرش با افکار مربوط به عشق های قبلی و یا تصویر مستهجنی که فرد مشاهده کرده است، خراب می شود.
*

از شریک های جنسی قبلی بت خواهد ساخت—به خصوص وقتی در زندگی زناشویی خود با مشکل مواجه شود.
*

از عملکرد جنسی همسر خود ناراضی خواهد بود.
*

مغر او برای ارضاء شهوات خود به جای نشان دادن عشق واقعی، به رابطه ی جنسی رو خواهد آورد.
*

اگر همسرش راضی به انجام آنچه او سابقاً در رابطه های جنسی خود تجربه نموده و یا در فیلم های مستهجن مشاهده کرده است، نشود، خشمناک و عصبانی خواهد شد.

اما اگر به دین رو آوریم، توانایی برای از یاد بردن تجربیات پست را پیدا خواهیم کرد، خواهیم توانست فکر و روانمان را شستشو داده و دوباره کنترل امور زندگی خود را در دست گیریم.


گناه جنسی باعث به دنیا آمدن فرزندان ناخواسته می شود.
گناه جنسی باعث پایین آوردن ارزش انسان به صورتی می شود که فرزندان انسان آشغال شناخته شوند. کودکانی که از این روابط به دنیا می آیند، در خانه هایی زندگی خواهند کرد که هیچ سایه ی پدر یا مادر مهربانی بالای سر آنها نخواهد بود.


گناه جنسی فرد را در معرض ابتلا به بیماری های مسری جنسی خواهد گذارد.
بیماری های مسری جنسی بسیاری وجود دارد که بسیاری از آنها علائم بسیار ناخوشایند و نامطبوعی را به دنبال خواهند داشت. بدترین این بیماری ها، ایدز، حتی منجر به مرگ نیز می شود.


گناه جنسی از بین برنده ی ازدواج و خانواده خواهد بود.
زنا معمولاً باعث از بین رفتن ازدواج و خانواده ها می شود. وقتی زنجیر وفاداری پاره شود، زن و شوهر، آسیب های احساسی، روحی، و حتی گاهی جسمی را تحمل خواهند کرد. برای تعمیر این شکاف، درمان های اساسی مورد نیاز است. خاطره هایی که طی برهم خوردن ازدواج ها ایجاد می شودف تا آخر عمر با او می مانند و نسل های بعد را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد. دیدن تصاویر و فیلم های شهوت انگیر و مستهجن نیز به اندازه ی زنای واقعی، گناه آلود و زیاد آور است و خطای آن نیز نباید دست کم گرفته شود.


گناه جنسی باعث بی بندوباری اخلاقی و انحراف جنسی خواهد شد.
گناه جنسی معمولاً آتش تیز از شهوت در ذهن فرد ایجاد خواهد کرد. اگر پیوسته آن آتش را شعله ورتر کند، فرد هرچه بیشتر و بیشتر به اعماق فساد و تباهی فرو خواهد رفت. از این وضعیت به افراط در هر نوع ناپاکی نیز اشاره می شود که رفته رفته هوت و هوس فرد را بشتر خواهدکرد.سایت مردمان

:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,
 



خلاصه افسانه جومونگ
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین 1388
ساعت : 09:30 بعد از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید

سلام به دوستان عزیز

در قسمتها بعدی جومونگ خواهیم دید که جومونگ در یک غار اسیر شده است.

جومونگ بعد از اینکه تیر میخورد. توسط دختری به نام یسو ا نجات پیدا میکنه. یسوا دختر تاجر بزرگ یکی از دهکده ها است که کاملا به بویو متعهد بوده و طرفدار این کشور است. ولی در غیاب پدر یسوا جانشین او تعدادی اسب به دشمن بویو میفروشد. پدر یسوا بعد از فهمیدن جریان جانشین خود را اخراج میکند.جانشین پدر یسوا به یسوا علاقع مند است ولی یسو ا در این مدت کم به جومونگ علاقه مند شده است.بعد از جریاناتی جانشین پدر یسوا توطئه میکنه و جای پدر اونو میگیره و جومونگ و یسوا رو زندانی میکنه. اون قصد داشت که جومونگ رو به دشمن اون یعنی کشور مخالف اونها تحویل بده ولی جومونگ توسط دوستانش نجات پیدا میکنه.

بعدها جومونگ دوباره به قصر برمیگرده .در این مدت تسو با توطئه ولیعهدی خودشو اعلام میکنه و رسما کشورو به دستش میگیره.کشور مخالف اونها یکی از بزرگان رو به خاطر جنگ برای اسیری درخواست میکنه که اونها تصمیم میگیرن یونگ پوا رو میفرستن به اون کشور که اونم بعدا بزرگترین تاجر اون کشور میشه.

در این مدت جومونگ هم اعتماد تسو رو به دست میگیره .بعد ها جومونگ با دزدیدن آوارگان جوسون قدیم ارتش

دامول رو تشکیل می ده که موفق هم میشه در جنگهای زیاد موفق میشن همه رو شکست بدن.

در این مدت یسو ا که حالا زن جومونگ هست همراه مادر جومونگ در بویو اسیر هستن.

یک روز از روزای قشنگ اونا تصمیم میگیرن که فرار کنن. ولی مادر جومونگ رو میگیرن و توسط خود پادشاه کشته میشه.

یسوا نجات پیدا میکنه ولی جومونگ نمیتونه اونو پیدا کنه.

جومونگ تصمیم میگیره به جولبون بره و کشور جدیدی بسازه و اسمشو بزاره گوگوریو.

حالا میمونه پادشاه گوگوریو. مردم  و مقامات آشفته میشن که چیکار کنن. چون همه فکر میکردن یسوا و یوری (پسر جومونگ ) مردن.

جومونگ و سوسونو تصمیم میگیرن ازدواج کنن.

فیلم میره به 15 سال دیگه.

بقیه در قسمت دیگه. البته در صورت دادن نظر توسط شما دوستان عزیز.


:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,
 



سال نو مبارک
نوشته شده در جمعه 30 اسفند 1387
ساعت : 11:36 بعد از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید

یا عرض سلام به همه دوستان و کاربران گرامی منم به نوبه خودم سال 1388 رو به همتون تبریک عرض میکنم و امیدوارم همیشه شاد و خرم باشید.

سال نو مبارک.


:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,
 



هنرپیشه معروف بامادرش ۱۴سال فاصله سنی دارد
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1387
ساعت : 01:30 قبل از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید

نام : حمید گودرزی

سال تولد : 2/9/1356

محل تولد : تهران

در یك خوانواده ۴ نفری زندگی میكرد .متاهل است.بامادرش ۱۴ سال اختلاف سنی دارند. یك خواهر دارد كه گرافیك خوانده ولی عشق وكالت دارد.پدرش تاجر فرش و مادرش خانه دار است.هم پدر و هم مادرش با بازیگر شدن او مخالف بودند.               

در ۲۰ شهریور ۱۳۸۳ ازدواج كرد.با همسرش رو راست است.در زندگی متعصب است او ۱۰۰ در صد مخالف فعالیت هنری همسرش است.او حتی دوست ندارد یك نفر همسرش را ببیند.

به خاطر بازی در سریال كمكم كن مدتی دچار افسردگی شد.هیچكس در دنیا مادرش نمیشود.

عاشق پاریس است.به موبایل علاقه ی زیادی دارد.

علاوه بر بازیگری تجارت فرش و شكلات هم می كند.از شهرت و سوپر استار شدن متنفر است.               

آرامش را با دو عامل سلامتی و ثروت معنی می كند

با شركت درسا برای تبلیغات قرارداد ۱۸ ماهه دارد

عاشق بازی در نقش دیوانه و معلول است.به شدت به تیم استقلال علاقه دارد.ورزش شنا و بكس و تنیس و بدنسازی علاقه دارد.

همسر حمید خانه دار است و با فعالیت هنری حمید مخالف است.(به هم می خورن دو تاشون با فعالیت هنری اون یكی مخالفن)اما حمید مقید است نمازش قضا نمی شه تو آرزو هاش سلامتی را فراموش نمی كنه.عاشق دعا و نماز است.به نظر او انسان بدون دعا و معنویت به ابتذال و تكرار میرسه.                

هنگام خرید به شدت اهل چانه زنی است و وقتی موفق میشه مثل این است كه كار بزرگی انجام داده است.

وابستگی شدید به خانواده و همسرش دارد و حتی هنگام مسافرت با او در تماس است.               

پیانو و ساكسیفون را دوست دارد.به شدت علاقه به كادو دادن و كادو گرفتن دارد

از این كه بعضی از هنرمندان ازدواج خود را از مردم و طرفدارانشون پنهان می كننند متاسفه و معتقد اون ها ضعف فرهنگی دارند.

خودش مشوق اصلی خودش بوده است.


:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,
 



پیغام رسان شوم!
نوشته شده در جمعه 23 اسفند 1387
ساعت : 01:50 قبل از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای انکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,
 



بساط شیطان
نوشته شده در جمعه 23 اسفند 1387
ساعت : 01:48 قبل از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، ‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌ طلبی و ...
هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.
بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.
بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.
حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت:
من كاری با كسی ندارم،‌ فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.
نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد.
می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.
تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.
اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود.
گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كناربساطش نشستم تا این كه
چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود.
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم، فریب.
دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!
فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.
عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم.
اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم.
بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،
صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود


:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,
 



ماجرای شگفت انگیز استقامت یك كوهنورد
نوشته شده در جمعه 23 اسفند 1387
ساعت : 01:42 قبل از ظهر
نویسنده : ادمین: سعید

دهم می سال 2003 ، محل اتفاق، تقاطع بزرگ كوه های كولورادو در آمریكا.

ساعات اولیه صبح است كه آقای رالستون، كوهنورد معروف امریكایی طبق معمول همیشه با دوچرخه و كوله پشتی مخصوص كوهنوردی خودش از خانه خارج می شود . مساحت زیادی را با دوچرخه طی می كند تا به دره معروفی كه همیشه برای كوهنوردی به آنجا می رفته است برسد . این همان تقاطع بزرگ كوه های كولورادو است . محلی كه هر كوهنوردی از شنیدن نام آن به خود می لرزد .

رالتسون تا رسیدن به دامنه كوه فقط با دو خانم جوان كه به قصد تفریح به دامه كوه آمده بودند برخورد می كند و سپس به مقصد همیشگی اش می رسد و برای كوهنوردی از دامنه كوه بالا می رود. چندین ساعت بعد كه ورزش همیشگی رالستون به پایان می رسد ، قصد بازگشت می كند ، اما در حال برگشت به سطح زمین سنگ های كوه بر اثر اتفاق كاملاً طبیعی جابجا می شوند و یك سنگ بسیار بزرگ پرتاپ شده و با سرعت تمام به طرف او می آید . آرون تعریف می كند كه در آن لحظه تنها كاری كه توانستم انجام دهم این بود كه بدنم را با سرعت هر چه تمامتر از زیر سنگ بیرون كشیده و با سرعت حركت كنم . اما در نهایت بازوی راستم به سنگ گرفت و آن تخته سنگ وحشتناك با وزنی در حدود 700 پوند ( چیزی در حدود 350 كیلوگرم ) بر روی بازوی راستم افتاد و تا كف دست راستم را گرفت . اینجا بود كه دیگر از حركت باز ماندم و نتوانستم بازو تا مچ دستم را از زیر سنگ ماندن نجات بدهم . آرون كه هنگام تعریف این واقعه ، عرق سردی بر روی پیشانی اش نشسته است ادامه می دهد كه با تمام توان سعی كردم سنگ را حركت بدهم اما مگر سنگ حركت می كرد ؟ وزن سنگ بسیار بالا بود و من فقط با یك دست ، نمی توانستم آن را حركت بدهم و دستم را بیرون بیاورم ، تمام سعی من بر این بود كه آرام باشم و در خونسردی كامل به اوضاع فكر كنم . می دانستم كه امكانش نیست با یك دست این غول سنگی راحركت داده و خودم را نجات بدهم . آرون به خوبی می دانست كه چندین كیلومتر راطی كرده تا به این نقطه برسد و آن زنان را هم مدت ها پیش در بین راه دیده است پس هیچ كس از حضور او در این مكان خبری ندارد و به همین دلیل كمكی هم از دست كسی ساخته نیست .

دره بسیار عمیق بود و ساكت، هیچ حركتی دیده نمی شد و هیچ جانداری در آن مكان حضور نداشت . همه آنچه را كه به عنوان تغذیه با خود برده بودم شامل یك بطری آب ، چند عدد شكلات و یك ساندویچ خیلی كوچك می شد . آرون چندین روز در همان حالت در آن دره وحشتناك می ماند ، بعد از گذشت پنج روز بطری آب خالی شد و هیچ چیزی برای خوردن باقی نمانده بود . پنج شنبه صبح بود و پنجمین روزی كه دستش در زیر آن تخته سنگ بزرگ گیر كرده بود در این چند روز ، چندین سناریوی مختلف از ذهن آرون گذشت و افكار مختلفی برای نجات به فكرش رسید . متاسفانه جایی كه مانده بود داخل گودی دره بود و از دید همه كس پنهان شده بود و هیچ امیدی به نجاتش نمی رفت . حتی اگر كشته هم می شد ، معلوم نبود كه جسدش را بعد از چند روز پیدا می كردند و آیا اصلا ً كسی موفق به انجام این كار می شد یا نه ؟ آرون تصمیم خودش را گرفت . او می گوید اكنون بعد از بیست روز می توانم از آن واقعه و زجری كه كشیدم برای روزنامه ها سخن بگویم . هیچ راه دیگری وجود نداشت به جز اینكه بازویم را قطع كنم . نمی دانستم قادر هستم این كار را انجام بدهم یا نه ؟ اصلاً تصمیم درستی گرفته بودم ؟ جیبهایم را گشتم و تنها چیزی كه پیدا كردم یك چاقوی سویسی بسیار كند و كوچك بود مجبور بودم مشغول شوم . اول یك شریان بند درست كردم و بالای بازویم را سفت بستم . نقشه ام را به اجرا گذاشتم و باهمان چاقوی كوچك شروع كردم به بریدن بازوی خودم . آرون عرق صورتش را پاك می كند و ادامه می دهد : وقتی چاقو به استخوان رسید متوجه شدم كه چاقو قادر به شكستن استخوان نیست و تنها راهی كه وجود داشت شكستن استخوان بازو بود . دو تا از استخوانهای بازویم را شكستم . درد امانم را بریده بود اما در ان لحظه فقط سعی می گردم به چیزهای خوب در زندگیم فكر كنم . به خوشبختی های گذشته به روزهای خوب ، به خانواده ام و به كوهنوردی های خوبی كه داشتم. درد كشنده بود اما تمام فكرم را به مسائل خوب مشغول كرده بودم . وقتی كار بریدن بازو به اتمام می رسد . آرون شروع كرد به خارج شدن از دره و سیزده كیلومتر پیاده روی. خون ریزی اجازه فكر كردن درست به آرون نمی داد و فقط می توانست از روی رد پای كوهنوردهای دیگر حركت كند تا به جاده برسد. آنجا بود كه با یك زن و شوهر هلندی برخورد كرد و درجا غش كرد تمام نیروئی كه اندوخته بود به پایان رسیده بود و دیگر توانی برای ادامه دادن نداشت. زن و شوهر هلندی كمی آب و شیرینی به آرون می دهند تا احساس ضعف را از او دور كنند و سپس وی را با یك هلیكوپتر به اولین مركز درمانی منتقل كردند .

آزمایش های اولیه نشان می داد كه آرون حالت عادی ندارد و خون زیادی از وی رفته است . خلبان هلیكوپتر تعریف میكند كه تمام تلاش ما بر این بود كه جلوی خواب رفتن او را بگیریم ولی روحیه او مثال زدنی و واقعاً عجیب بود ، باور نمی كنید اگر بگوئیم كه آرون با پای خودش وارد بیمارستان شد و تحت مداوای پزشكان بخش قرار گرفت .

آرون رالستون كوهنورد با تجربه ای است كه واقعاً می توان گفت ، كه قهرمانانه خودش را نجات داده است . او اكنون با یك دست به زندگی خودش ادامه می دهد و هنوز هم به كوهنوردی ادامه می دهد . روحیه مثال زدنی دارد و مشاور خوبی در مشكلات كوهنوردی دیگران به شمار می رود . جالبترین و تكان دهنده ترین بخش مصاحبه و گفتگوی آرون ، قسمتی بود كه وی از بریدن استخوان بازویش حرف می زند. "نمی دانستم چگونه باید این كار را به اتمام برسانم ؟ چاقوی كوچك قادر به بریدن استخوان نبود و راهی به جز شكستن استخوان به ذهنم نمی رسید. با تكه سنگی كه پیدا كرده بودم سعی كردم استخوانها را بشكنم و دستم را از بدنم جدا سازم."

آرون در پایان این گفتگو با شهامت و افتخار تمام به خبرنگاران حاضر گفت من برای مقابله كردن با هر پیش آمدی آماده هستم . در زندگی لحظاتی وجود داردكه انسان مجبور است تصمیمی را بگیردكه شاید انجام آن در لحظه اول غیر ممكن به نظر برسد ولی هیچ كاری از اراده آدمی خارج نیست من كوهنوردی قدیمی هستم و به تجربه ای كه دارم افتخار می كنم .

 

 


:: مرتبط با: مطالب خواندنی ,